پيام
+
به نام خدا
معاون مدرسه وارد کلاس ميشن!
همه ي بچه ها به احترامشون از جا پا ميشن.
چه شيرينه شنيدن اين جمله از زبان ايشون:
*بي سرو صدا ،وسايلتونو جمع کنين با صف بيايد بريد تو حياط ، معلمتون نيومده*
ياد اون دوران بخير
از بهترين خبرهائي بود که بهمون ميدادن

پيام رهايي
94/2/10
*ابرار*
بله درسته.. کلا غيبت معلم، دبير، يا استاد شيرينه !
*ميثم*
از اين خبرها ما نداشتيم-اما دانشگاه استادي داشتيم که کم ميومد سر کلاس
كشتي نجات ما
واقعاً..سلام و شب بخير خدمت خانوم ابرار..ما مسابقه ميخوايم :) کتاب خونم اومده پايين..
*ابرار*
سلام بر شما.. ممنون.. فردا شب يک مسابقه جديد به مناسبت ميلاد امام حسن عليه السلام بر گزار ميشه ان شا ءالله.. تا روز عيد ميلاد.. و بعد به شرط حيات ان شا ءالله مسابقات طرح حکمت مطهر رو پي ميگيريم ..
*ابرار*
غيبت استاد هم خبر خوبي هست جناب اقاي ميثم!
كشتي نجات ما
از اون مسابقه هاي يک،دو،سه؟؟؟:)
*ابرار*
خير... اجازه بفرمائيد نوعش رو الان نگم !! متفاوت از کل مسابقاتي هست که تا الان بنده بر گزار کرده ام..
*اخراجي*
بي صبرانه منتظريم :دي
*ميثم*
فعلا که هميشه بايد حاضر باشيم جز مرخصي ها
*ابرار*
عجب! خوشحالم که منتظريد!
كشتي نجات ما
خانوم ابرار اعلام کنيد اخراجي نميتونه شرکت کنه..هربار همه جايزه ها رو ميبره..:دي
*ابرار*
زنده باشيد جناب اقاي ميثم. شايد يکي از دلايل خوشحالي غيبت معلم همون تنوع و غير منتظره بودنش بود..برنامه از حالت رکود و يکنواختي خارج ميشد!
*ابرار*
ان شا ءالله اين مسابقه شما برنده باشيد.. فيد قبلي بنده مربوط به حسادت رو بخونيد بد نيست!!
*اخراجي*
خانم ابرار : ) ) کشتي جان کيف کردي :دي
كشتي نجات ما
اخراجي؟؟خانوم ابرار به تو هستنا!!!حسود،هرگز نياسود :دي
كشتي نجات ما
خانوم ابرار شوخي کردم..جوايز گواراي وجودش..:)
*ابرار*
سلام سرکار خانم نرجس خاتون... بهشون بگيد به معلمشون ميگيم که وقتي غيبت کنند دختر خواهرتون خوشحال ميشن!
*ابرار*
بله متوجه هستم شوخي بود.. ببخشيد، بنده هم مزاح کردم.
كشتي نجات ما
:)
كشتي نجات ما
خانوم ابرار ببينيد جلو بچه يه چيزي ميگيد،بي جنبه هست،جدي ميگيره قضيه رو..:) اخراجي لوس نشو ديگه
بي يار
اوهوم....واقعا چه لذتي داشت...يادش بخير.......
*ابرار*
ياد اين شعر افتادم : پاك کن هايي ز پاکي داشتيم، يک تراش سرخ لاکي داشتيم، کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هايش درد داشت، گرمي دستانمان از آه بود،برگ دفترهايمان از کاه بود، تا درون نيمکت جا ميشديم، ما پراز تصميم کبري ميشديم، با وجود سوز و سرماي شديد ، ريزعلي پيراهنش را ميدريد، *کاش ميشد باز کوچک مي شديم لااقل يک روز کودک مي شديم*
شبر
:دي
ياسيدالکريم
اقاي شبر غش کرد از خوشحالي :)
*ابرار*
: )
*ابرار*
....
نگارستان خيال
واقعا
*ابرار*
حس مشترک همه ي دانش اموزان و دانشجويان!